تبليغاتX
آفتاب شب
در درخشش روزها ،چراغ راه بودن همتی بزرگ نیست هنر آن است که در سیاهی شبها ، آفتاب شب هم باشیم

 

                         عمری به دهان راستگو مشت زدیم

                          وز راه کژی به شیر انگشت زدیم

                           رفت آبروی کشور جمشید به باد

                         بس آتش کین به خاک زرتشت زدیم

                                     «فرخی یزدی»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:7  توسط امید  | 

                   

                           روزگاریست همه ، عرضه بدن میخواهند
                        همه از دوست فقط ، چشم و دهن می خواهند

                              دیو هستند ولی، مثل پری می پوشند
                             گرگهایی که لباس پدری می پوشند
                            آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

                         عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
                      خوب طبیعی ست که یکروزه به پایان برسد

                            عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:14  توسط امید  | 

 

                                                                جلسه امتحان

 شيوع اضطراب امتحان
كودكان از ابتداي ورود به مدرسه و زماني كه كلاس اول را شروع مي كنند هيچ ترس ودلهره اي از امتحان ندارند و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:32  توسط امید  | 

     *****************************************

                     سارقان امروز آنی هربرت را می برند 
                    این ورت را گر نپایی آنورت را می برند

                      تاشوی دولا برای بستن یک بند کفش

                      وصله ی شلوارپای لاغرت را می برند 
                    شوهرت را ول نکن توی خیابان عمه جان

                   شل بجنبی سوی محضر شوهرت را می برند

                   بر خرت محکم نشین چو دسته ی خر دزدها

                    لامروت ها خودت را با خرت هم می برند

                  هرچه فکرش را کنی در این زمان دزدیدنی است

                       اولت را گر بچسبی آخرت را می برند

                     تا حواست پرت شد از کله فکرت می رود

                      از درون سینه عشق دلبرت را می برند

                       بچه خود را نپایی پای منقل می کشند

                      اکبرت را گر نپایی اصغرت را می برند
                     مادرت گر بیوه
شد در هر کجا افشا مکن

                     پیرمردان صیغه کرده مادرت را می برند
                      تازگی ها با
تهاجم سوی فرهنگت شدند

                    دین خود را گر نگیری باورت را می برند

                 خویش را خوش بین مکن گر قفل و بندی کرده ای

                 این زمان هم چفت و بست و هم درت را می برند

               ********************************************

           با تشکر از دوست خوبم که این شعر را به من هدیه کرده اند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:42  توسط امید  | 

یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:14  توسط امید  | 

ما امروز خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم.راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر .آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر .متخصصان بیشتر اما نیاز نیز بیشتر.داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر.

بدون ملاحظه ایام می گذرانیم!خیلی کم می خندیم !خیلی تند رانندگی می کنیم!خیلی زود عصبانی می شویم!تا دیر وقت بیدار می مانیم!خیلی خسته از خواب برمی خیزیم!خیلی کم مطالعه می کنیم!اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم وخیلی کم دعا می کنیم!!

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است .خیلی زیاد صحبت می کنیم.به اندازه کافی دوست        نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم.

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را .تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان.

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر .بزرگراههای پهن تر اما دیدگاههای باریکتر.بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم.بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم.

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را .ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را .

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم . بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم.

عجله کردن را آموخته ایم اما نه صبر کردن را .

در آمدهای بالاتر داریم اما اصول اخلاقی پایین تر.

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم تا رونوشتهای بیشتری تولید کنیم اما ارتباطات کمتری داریم.

ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است.

مردان بلند قد اما شخصیت های پست . سودهای کلان اما روابط سطحی .فرصت بیشتر اما تفریح کمتر.تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالمتر.درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر.

منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده .

بدین دلیل است که  پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیت خاص نگذارید. زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

در جستجوی دانش باشید.بیشتر بخوابید.در ایوان بنشینیدو منظره را تحسین کنید بدون اینکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید.غذای مورد علاقه اتان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.

زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است .

از جام کریستال خود استفاده کنید.بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.

عباراتی مانند «یکی از این روزها» و «روزی» را از فرهنگ لغت خود خارج کنید.

بیایید نامه ای را که قصد داشتیم یکی از همین روزها بنویسیم همین امروز بنویسیم.

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم.

هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاخیر نیندازید.

هر روز ، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانیدکه شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد.اگر شما آنقدر گرفتار هستید که نمی توانید این پیغام را برای کسانی که دوست دارید بفرستید و به خودتان می گویید که :

«یکی از این روزها» آن را خواهم فرستاد ، فقط فکر کنید:

شاید یکی از روزها ممکن است شما اینجا نباشیدکه آن را بفرستید!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:36  توسط امید  | 

امیر عشق

صدای ناله می آید زمحراب

علی درخون خود افتاده بی تاب

سخن بس کن که حیدر در نماز است

امیر عشق در راز و نیاز است

در آغاز  نماز آن مرد برتر

به گرمی بانگ زد الله اکبر

به مسجد پخش شد عطر نمازش

جهان لرزید از راز و نیازش

صدا زد قل هوالله احد را

ستایش کرد الله صمد  را

به آهنگ رکوع خویش خم شد

نوای دلنشینش زیر وبم شد

سپس شیر خدا آن سرو آزاد

زشوق حق به خاک سجده  افتاد

سحر بود و علی بود و خدا بود

چنان در سجده کز عالم جدا بود

چه گویم در نخستین سجده چون شد

گل روی ولایت غرق خون شد

درید آن تیره دل فرق ولی را

بر آورد از جگر بانگ علی را

کلام دلنوازش را گسستند

به شمشیری نمازش را شکستند

درخت عدل را از ریشه کندند

عدالت را به ظلم از پا فکندند

از آن زخمی که او را بر سر افتاد

قد مردانگی از پا در افتاد

شگفتا عشق را در خون کشاندند

دو چشم کعبه را در خون نشاندند

چنان آهی بر آورد از دل تنگ

که از آهش پریشان شد دل سنگ

ولی آه علی هم خود نماز  است

نفس های علی راز و نیاز است

چه گویم آن زمان چون شد که پیداست

خروش واعلی از کوفه برخاست

چنین می گفت آن شیر خروشان

شدم آسوده از این دین فروشان

زبی دینان سیه شد روزگارم

مرا کشتند اما رستگارم

بسی بر من از ایشان ناروا رفت

وز این مردم به چشمم خارها رفت

زتلخی صبح و شامم آنچنان بود

که گویی در گلویم استخوان بود

خداوندا علی از عمر سیر است

مرا هر لحظه مردن دلپذیر است

حبیبا آرزومندم به مردن

زمحنت عاشقم بر جان سپردن

اشارت از تو می باید سر از من

نباشد مرگ را عاشق تر از من

علی نالید و از آن زخم جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد

ورا کشتند تا ایمان نماند

نشان از معنی قرآن نماند

چه باکی زآن بداندیشان بدکار

که دست حق بود دین را نگهدار

کجا کار علی پایان پذیرد

مگر ممکن بود تقوی بمیرد

ببین صبر و جهاد  و استقامت

به هر گلقطره خون امامت

علی ای مظهر عدل الهی

پناه بیکسان در بی پناهی

بد اندیشان تو را از ما گرفتند

زما معنی تقوی را گرفتند

ولی یادت فراموشی ندارد

چراغ عشق خاموشی ندارد.

مهدی سهیلی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:42  توسط امید  | 

الهی راهم نمای به خود

و باز رهان مرا از بند خود

ای رساننده

به خود برسانم که :کس نرسید به خود

الهی !یاد تو عیش است و و مهر تو سور است

شناخت تو ملک است و یافت تو سرور

محبت تو روح روح است و قرب تو سرور

جوینده تو کشته با جان است و یافت تو رستخیز بی صور

الهی!نه جز از شادی تو شادی است

نه جز از یافت تو زندگانی

زندگانی بی تو مردگی است

و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی است

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 6:19  توسط امید  | 

 

غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را به زیر انداخت .آری گلها هرگز خیانت نمی  کنند

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:0  توسط امید  | 

                              

نامه چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالد، ا زتو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی ! در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه ؟ این را می دانم و چنان است که گویی در سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم . شنیده ام نقش تو دراین نمایش پرشکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است . جرالد، در این نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم  امروز نوبت توست که صدای کف زدن تماشگران گاهی تو را به  آسمانها ببرد . به آسمانها برو و گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بی نوایی می لرزد، هنرنمایی می کنند.من خودم یکی از آنها بودم . جرالد دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی ، در شبهای بسیاردور با تو قصه های بسیار گفتم اما قصه های خود راهر گز نگفتم؛ آن داستان شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است.من طعم گرسنگی چشیده ام . من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کرد؛ با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد. به دنبال نام تو نام من است «چاپلین».

جرالد دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن و حال آن راننده تاکسی که تو را به خانه می برد را بپرس ،حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار . به نماینده خود در پاریس دستود داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی . دخترم جرالد،گاه وبیگاه  با مترو و اتوبوس شهر را  بگرد و مردم را نگاه کن.زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو:من از اینها هستم.تو واقعا یکی از آنها هستی و نه بیشتر.هنر قبل از اینکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را نیز می شکند.وقتی که به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با ماشین خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم آنجا بازیگران همانند خود را می بینی که از قرنها پیش ،زیباتر از تو ، چالاکتر و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند.اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.دخترم جرالد،چک سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی،با خودت بگو ،سومین فرانک از آن من نیست این مال یک مرد فقیر گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسونی پول ،این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم.من زمان زیادی در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام .اما دخترم این حقیقت راا بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسرده بیشتر ازبندبازانی که برروی ریسمان لرزنده هستند سقوط می کنند. دخترام جرالد،پدرت با تو حرف می زند شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند وبار تو را بفریبد ، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی  بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند. از این روی دل به زر و زیور مبند، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشتخناته بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار.به مادرت گفته ام که در این خصوص نامه ای  بنویسد، او از من بهتر معنی عشق را می داند او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است. دخترم،هیچکس و هیچ چیز دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته تر از آن باشد. دختری ناخن پای خود را عریان می کند. برهنگی ،بیماری عصر ماست . به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

حرف بسیاری برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه ام را پایان می بخشم:

انسان باش، زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

                                                                                   پدرتو چارلی        

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:20  توسط امید  | 

 

         

پیام به اینشتین

اینشتین، یک سلام ناشناس، البته می بخشی

روان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می آید، شکنج طره ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم

از آنهایی که در سعدیه شیراز می رویند

زچین و موج دریا ها و پیچ و تاب جنگل ها

روان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید

در خلوتسرای قصر سلطان ریاضی را

****

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این میهمان ، که بی هنگام و ناخوانده است ، در بگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد

****

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از رسیده می زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

****

اینشتین آفرین بر تو

خلاء با سرعت نوری که داری در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد ،مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود، پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

****

اینشتین ناز شست تو

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم

جهان جسم موجی از جهان روح می بینم

اصالت نیست در ماده

****

اینشتین صد هزار احسن ، ولیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می سازد

اینشتین اژدهای جنگ

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه عمرجهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت با طبیعت قهر خواهد کرد

چه می گویم؟

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل «وای فرزندم»نخواهد گفت؟

****

اینشتین بغض دارم در گلو، دستم به دامانت

نبوغ خود به کار التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش ملیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین یک پایتخت امپراطوری وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوی را

****

اینشتین ، نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟

حکیما محترم می دار ، مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را

اینشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را

کلید عشق را بردار و حل این معما کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن

اینشتین باز هم بالا

خدا را نیز پیدا کن

****

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 17:24  توسط امید  | 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:56  توسط امید  | 

TinyPic image

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:48  توسط امید  | 

 

                                                                                                   Your Image Thumbnail   

جاه طلبی و بلند پروازی

گل بنفشه ای در میان علفهای باغچه در شادی به سر می برد.در یکی از روزها با قطراتی از شبنم عطر آمیز شد و چون سر خود را بلند کرد و به اطراف نگریست، گلی همچون شعله ای آتشناک در کنارش دید.آنگاه دهان کبود و و کوچک خود را گشود و گفت:در میان دیگر گلها چه سرنوشت بدی دارم. زیرا از آنان کوتاهترم و طبیعت مرا خوار می کند تا همواره در کنار سطح زمین باشم و نتوانم قامت خود را بلند کنم و مانند گلهای دیگر صورتم را به سوی خورشید بر گردانم .

گل سخن بنفشه را شنید و خنده کنان گفت : تو از همه گلها ناداناتری ، زیرا از نعمتی برخوردار هستی که  ارزش آن را نمی دانی . طبیعت به تو زیبایی و خوشبویی خاصی را بخشید که دیگر گلها از آن برخوردار نیستند.پس خواسته های کج و آرزوهای بد را از خود دور کن.کسی که بیش از اندازه طلب کند ، چیزهای بسیاری  را از دست می دهد. گل بنفشه گفت: تو می خواهی مرا دلداری دهی زیرا از چیزی برخوردار هستی که من آرزوی آن را می کنم و مرا با پندهایت حقیرتر می کنی.

طبیعت گفتگوی آن دو را شنید و با تعجب سر تکان داد و با صدایی بلند گفت: ای گل بنفشه!تو همیشه لطیف و نازک دل هستی ، پس چرا فریب خواسته های زشت را می خوری ؟

بنفشه التماس کنان گفت:ای مادر توانمند! از ته قلب از تو خواهش می کنم که خواسته مرا بر آورده کنی و قد مرا ازاین گلها بلندتر سازی !

طبیعت گفت:تو نمی دانی چه می خواهی و از راز وجود آگاهی نداری.اگر من قامت بلندی را به تو بخشم پشیمان می شوی و پشیمانی سودی ندارد.بنفشه گفت:قامت مرا بلندتر کن و هر چه باداباد.

طبیعت گفت:حالا که اصرار می ورزی پس خواسته تو را ای بنفشه نادان و سرکش برآورده می کنم اما اگر گرفتار سختی ها شوی تنها خود را ملامت کن.

آنگاه طبیعت انگشتهای افسونگر و پنهانش را دراز کرد و ریشه بنفشه را گرفت و او را به صورت گلی بلند در آورد.

در عصر همان روز آسمان پوشیده از ابرهای تیره و باران زا شد و  آؤامش وجود را با رعد و برق شکست .لشکر باد و باران به نبرد باغ ها و باغچه ها پرداخت و شاخه ها را شکست و گلها را پرپر کرد اما نتوانست هیچ آسیبی به گلهای کوچک که در میان صخره ها پنهانند برساند.و چون توفان پایان یافت و همه گلهای باغچه جز بنفشه ها فرو ریختند یکی از بنفشه ها سر خود را بلند کرد و به دوستانش گفت:بنگرید!توفان باگلها و شاخه ها چه کرد!بنفشه ای دیگر گفت:اگر چه قامت کوتاهی داریم اما از خشم توفان در امانیم.

سومین بنفشه گفت:اگر چه ناتوانیم اما توفان نتوانست بر ما غلبه کند.بنفشه ها به آن بنفشه جاه طلب و بلند پرواز نگریستند که چگونه روی زمین افتاده و در حال مرگ است.

بنفشه ای گفت : به او بنگرید!او فریب طمع خود خورده است.لحظاتی به آرزویش رسید اما تا ابد از میان رفت . از او عبرت بگیرید.گل بنفشه در آخرین لحظات عمر خود سخن او را قطع کرد و گفت:

شما نادانید و از توفان و باران می هراسید.دیروز مانند شما در میان برگهای سبزم نشسته بودم و دیوار قناعت نمی گذاشت اطرافم را ببینم.من می توانستم مانند شما بمانم و در آرامش به سر برم و در فصل زمستان زیر برف منجمد شوم اما به سکوت شب گوش فرا دادم و صدایی را شنیدم که از سوی جهان بالا می آمد و می گوید:

بلند پروازی ، هدف وجود است و جاه طلبی ما را به سوی ماورای هستی می برد. آنگاه بر خود عصیان کردم و وجدانم در باره مقامی بالاتر از این مقام اندیشید.عصیانم به نیرویی زنده و خواسته هایم به اراده ای محکم مبدل شد و از طبیعت خواستم تا قامت بالایی به من ببخشد در حالی که طبیعت چیزی جز مظهر بیرونی رویاهای پنهانی ما نیست.

گل بنفشه آخرین جمله خود را با فخر و پیروزی گفت:لحظاتی مانند ملکه به سر بردم. با چشم همه گلها به جهان نگریستم و با گوشهایشان آواز غیب را شنیدم و با برگهایشان پرتو نور را لمس کردم.

من اکنون خواهم مرد اما به آرزوهایم رسیدم. سر خود را بلند کردم  و جهانی را دیدم که شما نمی توانید آن را ببینید و این هدف زندگی است.

آنگاه رعشه ای بر بدن بنفشه افتاد ودر حالی که لبخند پیروزی بر آرزوها بر دهانش نقشه بسته بود، جان داد

آری! لبخند خدا بود!!

                          

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:49  توسط امید  | 

TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:31  توسط امید  | 

 

ای دل تو زهیچ یار یاری مطلب

وز شاخ برهنه سایه داری مطلب

عزت زقناعت است و خواری زطمع

با عزت خود بساز و خواری مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0:3  توسط امید  |