+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:48 توسط امید
|
درباره
ورق کاغذی که همچون برف سپید بود ، گفت:« من پاک و دست نخورده آفریده شدم و تا ابد نیز پاکیزه خواهم ماند. من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کند.» شیشه دوات سخنانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید، اما ترسید به او نزدیک شود. قلم ها نیز که رنگهای گوناگون داشتند با شنیدن سخنانش هر گز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب، ورق سپید چون برف همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند . اما ، خالی از هر نوشته ای.