روزگاریست همه ، عرضه بدن میخواهند همه از دوست فقط ، چشم و دهن می خواهند دیو هستند ولی، مثل پری می پوشند گرگهایی که لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خوب طبیعی ست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:14 توسط امید
|
درباره
ورق کاغذی که همچون برف سپید بود ، گفت:« من پاک و دست نخورده آفریده شدم و تا ابد نیز پاکیزه خواهم ماند. من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کند.» شیشه دوات سخنانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید، اما ترسید به او نزدیک شود. قلم ها نیز که رنگهای گوناگون داشتند با شنیدن سخنانش هر گز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب، ورق سپید چون برف همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند . اما ، خالی از هر نوشته ای.